پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

روزهای سخت

اولین شبی که به دنیا اومدی توی بیمارستان تا صبح خوابیدی و مامان جون هر دو ساعت یکبار میاوردت بهت شیر میدادم و پوشکترو عوض میکرد تا اینکه حدود ساعت شش شروع کردی به گریه و آروم نمیشدی تا اینکه مامان جون بردت بخش نوزادان و بعد از چند دقیقه مامان جون بدون تو اومد دلم ریخت پایین دیدم تو بغلش نیستی ولی مامان جون گفت که کمی تب داشتی و نگهت داشتن گفتن چیز خاصی نیست و زود میارنت. بابا رضا ساعت 9 اومد قضیه رو براش گفتیم و من خیلی ناراحت بودم پیشت نیستم بابا رضا هم هی میومد بهت سر میزد و میومد پیش من و آرومم میکرد.کمکم کرد رفتم دستشویی و اومدو 1 ساعتی خوابیدم.شب قبل از اومدنت که خیلی بد خوابیده بودم دیشب هم حتی 1 لحظه هم خوابم نبرده بود بیدار که ...
1 آذر 1391

گام اول

امروز 29 آبان.از امروز تصمیم گرفتم با توکل به خدا بتونم این وبلاگرو برات درست کنم تا وقتی بزرگ شدی بتونی تمام خاطرات قشنگمون رو که با تو داریم بخونی و گل لبخند رو لبات بشینه عسکم.
1 آذر 1391