روزهای سخت
اولین شبی که به دنیا اومدی توی بیمارستان تا صبح خوابیدی و مامان جون هر دو ساعت یکبار میاوردت بهت شیر میدادم و پوشکترو عوض میکرد تا اینکه حدود ساعت شش شروع کردی به گریه و آروم نمیشدی تا اینکه مامان جون بردت بخش نوزادان و بعد از چند دقیقه مامان جون بدون تو اومد دلم ریخت پایین دیدم تو بغلش نیستی ولی مامان جون گفت که کمی تب داشتی و نگهت داشتن گفتن چیز خاصی نیست و زود میارنت. بابا رضا ساعت 9 اومد قضیه رو براش گفتیم و من خیلی ناراحت بودم پیشت نیستم بابا رضا هم هی میومد بهت سر میزد و میومد پیش من و آرومم میکرد.کمکم کرد رفتم دستشویی و اومدو 1 ساعتی خوابیدم.شب قبل از اومدنت که خیلی بد خوابیده بودم دیشب هم حتی 1 لحظه هم خوابم نبرده بود بیدار که ...
نویسنده :
مامان نازنین
23:07



